ناپدری او را سرزنش می کند و در آخر او را می کشد

لعنتی ، من امروز بعد از مهمانی دیر کردم ، همانطور که مادرم فهمید ، او قصد دارد مرا بکشد. اگر تا پنجشنبه می خواهم دوست پسر خود را لعنتی کنم و در آخر هم مشکلی پیش می آید. مادرم هنوز در خانه من است و من نمی دانم کجا می توانم به اتاقم بروم قبل از اینکه متوجه شود من امروز در خانه نخوابیده ام.

پنجره اتاق مادرم باز است و او در انتهای خانه است ، این شانس من است که بدون اینکه کسی متوجه شود بتوانم وارد اتاقم شوم. لعنتی که شوهر مادرم در آنجاست ، فریاد بزنید که این پریز از کجا می آید. او به من گفته است که اگر او نمی خواهد من به مادرم بگویم ، باید او را بخورم و واقعیت این است که من مشکلی ندارم که خروس او را بخورد.